محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4316
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « وليد به سبب تو از من عيب مگيرد ، در صورتى كه من ترا نامزد خلافت كردهام ، پاى بند ادب باش و به نماز جماعت حاضر شو . » و به سال صد و نوزدهم او را سالار حج كرد كه وقار و نرمش و ديندارى نمود و در مكه و مدينه مالهايى تقسيم كرد و وابسته اى از آن مردم مدينه شعرى گفت : بدين مضمون : « اى كه از دين ما پرسانى ؟ « ما پيرو دين ابو شاكريم « كه اسبان را با طنابهاى آن مىبخشد « و نه زنديق است و نه كافر . » كه در اين سخن اشاره به وليد داشت . گويد : مادر مسلمه پسر هشام ام حكيم دختر يحيى بن حكم بن ابى العاص بود ، و كميت شعرى گفت : به اين مضمون : « خلافت از وليد « به پسر ام حكم انتقال مىيابد » گويد : خالد بن عبد الله قسرى گفت : « من از خليفه اى كه كنيهء ابو شاكر دارد بيزارم . » و مسلمة بن هشام نسبت به خالد خشم آورد . و چون اسد بن عبد الله برادر خالد بمرد ، ابو شاكر شعرى را كه نوفل هنگام مرگ اسد به هجاى او و خالد گفته بود براى خالد نوشت بدين مضمون : « خدايى كه بندگان را « از اسد آسوده كرد « از خالد نيز آسوده كند و هلاكش كند « پدرش فرومايه اى بود « بندهء زبون بندگان ناقص اندام . » گويد : طومار را با فرستاده اى با اسبان بريد پيش خالد فرستاد كه پنداشت